مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

743

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

جاى داد . و اين فصل از استخراجات مسلمانان است به لفظ عربى : « خداوند از سينا آمد و از « ساعير » روشنايى بخشيد و از كوههاى فاران آشكارا گرديد . » گويند معنى آمدن او از سينا فرو فرستادن تورات است بر موسى و روشنايى بخشيدن از « ساعير » فرو فرستادن انجيل است بر عيسى ، و آشكارا شدنش از كوههاى فاران فرو فرستادن قرآن است بر محمد ( ص ) . و چه مايه دلايل كه در تورات و انجيل دربارهء او و ياران او و هجرت ايشان و آغاز كارشان هست ، حتى صداهاى ايشان و هيئتهاى ايشان در نماز و جنگ ياد شده ، اما « هر كه را خداوند نورى نبخشيد ، او را فروغى نخواهد بود » ( 24 : 40 ) . و بدان كه حروف ايشان حروفى است غير عربى كه تلفظ كردن آنها ممكن نيست مگر بعد از آنكه به حروف عربى بدل شود ، مانند حرفى كه ميان قاف و كاف است يا حرفى كه ميان باء و فاء است و در قرائت ايشان « مد » و « اماله » اى هست كه شنونده آن را « واو » يا « يا » مىپندارد . اما در خط به چيزى نشان داده نمىشود و صورتى ندارد و ناگزير بايد در نوشتن و خواندن ما اندكى از آنچه به « همزه » تلفظ مىشود كوتاهى پيدا شود ، همان‌گونه كه « تقصير » در زبان ما وجود دارد و آنچه رعايت مىشود ، همان معنى است نه چيز ديگر . واقدى روايت كرده است كه در آن هنگام كه كسرى در سراى خلوت خويش بود ناگهان پيرمردى تازى كه پشتش خميده بود و عصايى در دست داشت در برابرش ايستاد و به دو گفت : اى كسرى ! خداوند پيامبرى فرستاده ، اسلام بياور تا در امان باشى و اگر اسلام نياورى اين عصا را مىشكنم و پادشاهى تو از ميان مىرود . كسرى به عنوان جستجوى مهلت به او گفت : اندكى فرصت بده . سپس بيرون آمد و پرده‌داران و دربانان خويش را فرا خواند ، بعضى را كشت و بعضى را تازيانه زد و گفت : تازيان بى دست و پاى شما نزد من مىآيند ؟ و چون نگريستند روزى بود كه پيامبر خدا در آن برانگيخته شد و خداوند به دو وحى فرستاد . سپس در سال آينده باز همان مرد نزد او آمد و گفت : يا اسلام بياور يا اين عصا را خواهم شكست . و او اسلام نياورد و آن مرد عصا را شكست و پادشاهى او از ميان رفت . پيامبر خدا مردمان را به خدا فرا خواند . ورقة بن نوفل ، او را در يكى از راههاى مكه ديد و به دو گفت : اى محمد ! هيچ پيامبرى مبعوث نشده مگر اينكه نشانه‌اى دارد ، پس نشانهء پيامبرى تو چيست ؟ پيامبر به درختى گفت : نزديك بيا . و آن درخت در ميان وادى به راه افتاد و آمد و در برابر او ايستاد . ورقه گفت : تو پيامبر خدايى . ابن اسحاق از زهرى ، از عروة ، از عايشه ، روايت كرده كه عايشه گفت : نخستين